حمد الله مستوفى قزوينى
95
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به بر درگرفت آفرين كرد ياد * ميانِ دو ابروىِ او بوسه داد پيمبر ز جبريل پرسيد نام * به دو گفت : « يوسف ، عليه السّلام 1930 كه « صدّيق » خواندش خداى عظيم * نيا و پدر تا چهارم كريم » بر آئين نبى گشت پيشش امام * دو ركعت چو كردند برداشت گام بيامد به سوى چهارُم سپهر * منوّر شد از مَقْدَمش روىِ مهر بزد در فرشته ز بهرِ جواز * پس از شرط گفتن گشادند باز ستوده رسول و گزين جبرئيل * برفتند بر بام چارمْ فصيل 1935 ملك بود آنجا فزون از قياس * دل از پيشواشان شدى پُرهراس كه او داشت شكلى بغايت مهيب * از آزرم « 1 » و شفقت نبودش نصيب پيمبر چو او را بر آنگونه ديد * بترسيد و دامن به خود دركشيد ز جبريل نامش بپرسيد ، گفت : * « روانها از او مىشود در نهفت ورا عزريائيل خوانند نام * كند قبضِ ارواحِ مردم مُدام 1940 مترس ايچ از وى ، بر او كن سلام » * به نزديكِ او رفت شاهِ انام سلامى پيمبر بر او كرد ياد * ترش كرد رو ، پاسخش هم نداد بپرسيد جبريل و گفتش : « چرا * ندادى جوابِ رسولِ خدا ؟ جواب سلام است فرضِ خدا * تو تركِ فريضه گرفتى چرا ؟ بر او رو ترش داشتى ، چيست حال ؟ * سزد گر بگوئى جوابِ سُؤال » 1945 چنين داد پاسخ : « سلام و جواب * به جائى از اين كار باشد خطاب كه امنى بود در ميان و ز من * نباشند ايمن كس از انجمن جوابش چگونه توان داد باز * چو خواهد ز من ديد گُرم و گُداز دگر ترشروئى ، چو خلقت خدا * چنين كرد ، چون گردم از وى جدا و گرنه چنين ميهمانم دگر * كه خواهد بُدن از مَلَك و از بشر ؟ » 1950 پسنديد جبريل پاسخ از او * چو از راستى بود اين گفتوگو پيمبر به نزديك او رفت زود * از او كشف احوالها مىنمود بد و نيكِ احوالِ كارِ جهان * همىبازپرسيد از او در نهان ورا ديد لوحى به سُوىِ يمين * درختى به دستِ چپش همچنين
--> ( 1 ) ( ب 1936 ) . « آرزم » در اين موضع به معناى « ملايمت و رفق » و شايد هم « مهربانى » است .